دیوان دل

الله اکبر، خامنه ای رهبر

ولنتاین

هدیه والنتاین

همسرم!

به اذن اسلام هر روزمان ولنتاین است.

“هر روزمان” را با “یک روزت” عوض نمی کنیم؛ مسیحی.

  • توضیح:
    روز ولنتاین سه رکن دارد:
  • اول: اساس
    اساس این روز بر یک افسانه (دروغ) است، که پدر روحانی ای به نام “قدیس ولنتاین” واسطه ازدواج سربازانی می شده که ازدواج برایشان جرم بوده است! و به همین گناه اعدام می شود، و او را شهید عشق می خوانند و سالمرگش (۱۴ فوریه) را در کلیساهای کاتولیک مراسم می گیرند.
  • دوم: جشن
    برای قهرمان افسانه خود رادیو و تلویزیون احداث می کنند و در سال ۲۰۰۲ شهر گلاسکو در کشور اسکاتلند، به عنوان پایتخت عشق تعیین می شود و بر آن نام “شهر عشق” می گذارند و در آن سالمرگ ولنتاین دروغین را جشن می گیرند! جشنی به نام “فستیوال عشق“.
  • سوم: هدایا
    مگر می توان در روز عشق ورزی هدیه نخرید؟!!!
    “سازندگان ولنتاین” برای گسترش فرهنگ مسیحیت و رسیدن به ثروت رویایی، به انسانهای خرافاتی، و برای خرافاتی کردن انسانها به خرافه نیاز دارند!
    پس هدایای این روز تعیین می شوند تا بتوانند به انضمام خرافه هایشان بازاری برای خود دست و پا کنند.
    اینک لازم نیست برای دلبری خودت را اذیت کنی؛ عکس “کیوپید” بخر! تیرهایش قلب همسرت را سوراخ می کند و تو هم یکی از یک میلیارد نفری خواهی شد که سالانه به همین امید، کیوپید می خرند!
    برای وفادار ماندن همسرت به اخلاق و شریعت نیازی نیست؛ عکس یا اسم (!) “قمری” طلسمش می کند!
    جنگ یک ساله را با “گل رز قرمز” به صلح یک روزه تبدیل کن تا در میلیون ها شاخه گل فروش رفته در هر ولنتاین شریک شوی!
    اگر می خواهی همسرت عشقش به تو ابدی شود به خودت زحمت محبت نده؛ “گره های عشق” فقط چند دلار قیمت دارند!
    برای یافتن شریک زندگی، اگر زن هستی، “دستمال ولنتاین (معروف به تور)” را در میان مردان به زمین بیانداز و مردی که آن را به تو داد، تور کن!
    اگر از همسرت بوسه می خواهی، گردنبند “X”، ساخت آمریکا بخر!
    بدون تقدیم “روبان قرمز” هم که عمرت کوتاه می شود، البته نه به کوتاهی عمر روبان سازان!
    همه اینها بدون جمله “From Your Valentine” تاثیر خود را از دست می دهند؛ مبادا فراموشت شود!!! تعجب
  • نتیجه:
    باور کنید “همه” ولنتاین همین است!
    و من دین و تمدنم را به “افسانه”ای نمی فروشم و “دروغی” را به قیمت خرافه گرایی نمی خرم…
    هر روزِ زوج مسلمان ایرانی، به دستور خدای زیبایی ها، عشق ورزی است؛ “و از نشانه‏ های او اینکه همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد، در این نشانه ‏هائی است برای کسانی که تفکر می‏کنند (روم / ۲۱)”.
  • مطالب همنوا: نظر فقهی صانعی درباره هدیه ولنتاین / هدیه ولنتاین شیخ / هدیه والنتاین
  • (انتشار این مطلب، به شرط ذکر منبع، بلامانع است)
  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

لیگ هاشمی

 

در سال ۸۴ احمدی نژاد لیک هاشمی را تبدیل به جام حذفی کرد و هاشمی حذف شد!

در سال ۸۸ هاشمی با کمک سرمربیان داخلی و خارجی و تیم های تقویت شده به میدان جام حذفی آمد و همه تیم هایش حذف شدند!

آیا هاشمی هنوز به دنبال لیگ است؟

  • توضیح!:

آقای هاشمی رفسنجانی، گویا علاقه زیادی به لیگ برتر دارد.

ایشان بعد از ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و همزمان با ریاست جمهوریش ابتدا افرادی را به عنوان وزیر انتخاب می کرد.

برخی از آنها همزمان برای ایجاد گروه ها و باشگاه های سیاسی (احزاب) با گرایشهای مختلف مامور می شدند.

این باشگاه ها، تیم هایی را به عرصه سیاست وارد می کردند و با محوریت خود آقای هاشمی مسابقاتی در دسته یک (انتخابات مجلس) و لیگ برتر سیاسی (انتخابات ریاست جمهوری) برگزار می شد.

شورای نگهبان نیز به مثابه کمیته انضباطی، برخی تیم ها و افراد را از دسته یک یا لیگ هاشمی محروم می کرد، اما در تمام مواقع تیم های اصلی از این فیلتر هم عبور می کردند.

در هفتمین انتخابات ریاست جمهوری عملا اولین فصل از لیگ هاشمی شروع شد.

تیم هایی چون تیم آقای علی اکبر ناطق نوری و آقای سید محمد خاتمی (وزیر ارشاد دولت هاشمی) نقش محوری و بقیه باشگاه ها به نوعی حامی این دو تیم بودند. البته تیم هایی هم به عنوان سیاهی لشکر در کنار این دو تیم بازی می کردند.

در فصل اول و دوم لیگ هاشمی، باشگاه اصلاحات با همکاری مستقیم سازمان لیگ، ببخشید، مجمع تشخیص مصلحت و شخص آقای هاشمی رفسنجانی بدون هیچ مانعی به اصطلاح قهرمان شد!

این روال اما در نهمین انتخابات ریاست جمهوری برهم می خورد؛ و این را آقای هاشمی به خوبی فهمید.

لذا ایشان شخصا با استفاده از تمام ظرفیت تیم های خود وارد میدان شد تا لیگ را نجات دهد، بی خبر از اینکه آقای احمدی نژاد لیگ هاشمی را تبدیل به جام حذفی کرده است!

در جام حذفی فقط یک تیم سعود می کند و تیم مقابل حذف خواهد شد؛ در نتیجه هاشمی و تیم هایش و به عبارتی لیگ هاشمی حذف شد.

چهار سال با تمام وجود باشگاه های دسته یک تلاش کردند تا لیگ را دوباره راه اندازی کنند، اما این بار بخش بزرگی از اهرم های قدرت  در دست سازمان لیگ هاشمی نبود! و این سازمان ضعیف و ضعیف تر می شد…

این پیر سیاست به آسیب شناسی پرداخت و فهمید بزرگترین عامل پیروزی تیمهایش در فصل اول و دوم لیگ، مشخص نبودن دامنه حضور شخص او و بزرگترین اشتباهش نیز در فصل سوم، حضور مستقیمش در مسابقه بوده است، لذا تصمیم گرفت از فرصت چهار ساله استفاده کند و با کمک سرمربیان خبره داخلی و خارجی تیم هایش را برای پیروزی در جام حذفی احمدی نژاد آماده کند.

همه چیز خوب پیش می رفت تا روز مناظره!

مناظره به مثابه برنامه نود، در انتخابات نقش مهمی داشت.

مهمترین و تاثیر گذارترین اتفاق در برنامه نود انتخاباتی هم، پرده برداری دکتر احمدی نژاد از پشت صحنه تیم های حاضر در مسابقه بود.

همه فهمیدند که سه تیم دیگر با سرمایه گذاری سازمان لیگ، که حالا تبدیل به یک باشگاه ثروتمند شده بود، با یک هدف واحد به میدان آمده اند.

نهمین انتخابات یا جام حذفی احمدی نژاد دوباره اتفاق افتاد و پیروز این بازی سرنوشت ساز هم کسی نبود جز دکتر محمود احمدی نژاد.

این مهم را آقای هاشمی قبل از مناظره هم می دانست، اما حماقت بزرگ آقای موسوی با شرکت در مناظره باعث شد سه امتیاز حیاتی این بازی به دکتر احمدی نژاد برسد.

در روزهای نزدیک به فینال، آقای هاشمی که شکست ابدی را بی منازعه می دید، خود وارد صحنه شد و خواست اشتباهات تیم هایش را با نامه ای توهین آمیز به رهبر معظم انقلاب جبران کند.

گویا او انتظار داشت برای نجات لیگش همه بسیج شوند و از اجرای قانون ناراحت بود.

اما زیرکی دکتر احمدی نژاد و حمایتهای الهی از ایشان که به واسطه دعای دوستداران انقلاب و مستضعفان بود، باعث شد نامه آقای هاشمی مهر تاییدی شود بر افشاگری آقای احمدی نژاد در مناظره و مردم نقش آقای هاشمی را به وضوح ببینند.

طبق دستور جدید سازمان لیگ هاشمی، تیم های حذف شده به جر زنی پرداختند و اینبار قانون را نیز زیر پا گذاشتند و حرمتی باقی نگذاشتند.

این چکشها اما برای اجبار حاکمیت به پذیرش یک هویچ فاسد در آینده ای نزدیک بود.

آینده ای که با گذشت شش ماه از انتخابات نرسید تا حرمت شکنی عاشورا و راهپیمایی چهارشنبه.

در این راهپیمایی همه سیاست ها و نقشه های تیم هاشمی نقش بر آب شد.

اما او دوباره با سیاستی جدید وارد میدان شده است.

این بار دستور جدید آقای هاشمی این است:

تیم منتخب سیاسی / به هم پاس بدهید!

طبق این دستور ظاهرا به تیم حجومی و پر کارت قرمز (کروبی)، قلاده زده می شود و تیم پرطرفدارتر موسوی بیانیه صادر می کند و محترمانه توبه می کند و رضایی هم از پشت حمایت می کند و حتما علی لاریجانی و باهنر و مطهری و بقیه هم در بوق “لا حکم الا هاشمی” و “وحدت مصلحتی” خواهند دمید!

اینبار هم اگر دقت کنیم همه بر سر یک دشمن واحد به توافق رسیده اند، گرچه از اول هم اختلافی نبود!

تیم منتخب هاشمی با بازیکنانی چون موسوی در نوک حمله، خاتمی در پست هافبک نفوذی، رضایی در دفاع، علی لاریجانی در پست هافبک دفاعی، کروبی به عنوان ذخیره، صانعی به عنوان مربی بدنسازی و هاشمی هم به عنوان سرمربی، دروازه بان و کاپیتان تیم آیا باز هم از تیم تک نفره احمدی نژاد با میلیون ها هوادار شکست خواهد خورد؟

باید تماشا کرد و دید…

--------------------------------------------------------

منبع: http://blog.ramim.ir/?p=804

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

و اینک ...

کوچ رامیم ... (www.ramim.ir)   
نویسنده : رامیم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

> آی قصه قصه غصه (۱۰) <

 نيمه هاي شب وارد مرودشت شدند…

همه جا تاريك و هوا خيلي سرد بود.
اونا حتى با خودشون پتو و لوازم خواب يا لااقل لباس گرم نياورده بودند!
بعدها اونا به اين نتيجه رسيدند كه اون شب هم آزمايش ديگري بود براي محك زدن ميزان مقاومت بچه ها!
خلاصه تا صبح مي لرزيدند.
خيسي چمنهاي پارك به غير قابل تحمل شدن اون هوا كمك مي كرد.
ولي در عوض صبح گاه بعد از نماز صبح يه كاسه آش داغ حال همه رو جا آورد.
از اونجا كه تعداد كفني ها به نسبت پيش بيني 72 دست بود, اونا براي مقابله با سردي هوا هر كدام چند دست را روي هم پوشيده بودند!
خلاصه, بعد از صرف صبحانه داغ حركت ادامه پيدا كرد.
پس از يك شب اقامت در سعادت شهر به راه خود به طرف آباده ادامه داده و با استقبال قابل تقدير امام جمعه و مردم خونگرم آن شهر روبرو شدند.
امام جمعه محترم بعد از نماز مغرب از ضمن خوش آمد گويي به آنها از آن حركت تقدير و به آنها آفرين گفت و روحيه آنان را به ميزان قابل توجهي بالا برد.
شبها و روزها از پي هم مي آمدند و مي رفتند و آنان مسير پيمايي خود را با ذكر و اعتقادي خاص ادامه مي دادند.
در اوايل حركت حرفهاي گفتني فراواني وجود داشت ولي هرچه از راه مي گذشت سكوت بيشتري ميان آنان حاكم مي شد.
و بيشتر به خود و گذشته و آينده مي انديشيدند.
گه گاهي به سر و كله هم مي زدند و در مسير شوخيها جاري بود.
در چند مورد دعواهاي كوچكي هم در گرفت كه به حمدلله به سرعت به خنده تبديل شد!
روزها هوا بسيار گرم بود و شبها سرد.
به همين دليل بيشتر مجبور مي شدند ظهرها را استراحت و شبها حركت كنند.
بيشتر استراحت آنان در ميانه راه و در كنار جاده بود.
رختخواب آنان خاك نرم بيابان و غذايشان نان و خربزه يا طالبي يا گوجه فرنگي يا خيار
( بسته به نوع محصولات كشت شده در زمينهاي كشاورزي مسير! ) و گه گاهي غذاي گرم بود.
وقتي به شهري نزديك مي شدند و تصميم مي گرفتند شب را در مكان ثابتي بگذرانند, دو نفر را مامور مي كردند با ماشين پيشتر به آن مكان رفته و وسائل را آماده كنند و خوراكي دست و پا كرده و خلاصه محيطي مناسب براي جمع پيدا كنند.
در بعضي شهرها در حسينيه يا مسجد و در بعضي ديگر نمازخانه پادگانهاي بسيج يا پارك مستقر مي شدند.
اگر اشتباه نكنم, شب هفتم يا هشتم بود كه به شهر شهيد همت, شهررضا رسيدند.
مثل قبل چند كيلومتر مانده به مقصد, دو نفر از بچه ها سريعتر با ماشين خود را به شهر رساندند و بعد از آماده كردن مكاني در جوار امام زاده در گلزار شهدا, منتظر دوستان خود شدند.
ولي شب از ساعت 12 هم گذشت و خبري از دوستانشان نشد!
آنان با نگراني تصميم گرفتند يك نفر در محل بماند و نفر ديگر براي پيگيري موضوع تاخير به جاده بازگردد.
هوا تاريك و سرد و جاده پر از ماشينهاي سنكين بود.
يعني بچه ها كجا هستند؟ …

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۹) ***

سوم تيرماه 78


   72 نوجوان 13 تا 21 ساله در مصلاي نماز جمعه شيراز دور هم جمع شده بودند.
   همه يك دست با روپوشي متحد الشكل.
   يك كفني سفيدكه رويش با رنگ رنگين كماني نوشته بود جانم فداي رهبر
   و چفيه سفيد با خطهاي مشكي.
   چند نفر بين اونا با همون روپوش هستند ولي چفيه مشكي با خطهاي سفيد به گردن دارن.
   مي گن اونا رهبرهاي اين حركت هستند!!
   مهدی زارع ۲۱ ساله
   حسن فرهمند 20 ساله
   روح الله مومن نسب 19 ساله
   بعد از نماز جمعه مكبر بيانيه اين گروه را پشت تريبون خواند و اعلام كرد آنها قصد دارند شيراز را به مقصد تهران ترك كنند.
   هر كس چيزي مي گفت.
   يكي التماس دعا داشت.
   ده تا مي گفتند اينا ديوونه هستند!!!
   بعد از نماز جمعه همه به شاهچراغ رفتند و بعد از زيارت به طرف دروازه قرآن حركت كردند.
   قرار بود در دروازه قرآن يك آمبولانس از طرف اورژانس فارس به اونا ملحق بشه.
   يك تويوتا هم از طرف سپاه با هماهنگيهاي قبلي اونا رو همراهي مي كرد
   ولي هر چه صبر كردند خبري نشد كه نشد كه نشد!!
   يك عده در آستانه دروازه قرآن منتظر اونا بودند.
   خانواده هاي بچه ها و تعدادي ديگر از مردم.
   چندين ساعت انتظار فايده اي در بر نداشت.
   همون عده خاص بين بچه ها شايعه كردند كه اين حركت يك خودكشيه اونم بدون امكانات.
   روح الله و حسن مامور شدند براي پيگيري موضوع به مركز اورژانس و سپاه برند ولي دستي از پا درازتر برگشتند!!
   اونا مي گفتند براي ماشينها ماموريت اضطراري پيش آمده يا حكم خروج ماشين صادر نشده!!
   در هر صورت شايعه ها بالا گرفت.
   در همون حال يك كاميون يكي از عابرين رو جلو چشم نوجوانهاي اونا زير گرفت و اونو به طرز فجيعي له كرد و بدون هيچ مقاومت و مانعي فرار كرد!!
   جنازه تا زمان حركت اونا هنوز وسط خيابان دست نخورده باقي بود.
   اين صحنه روحيه بچه ها رو بدجوري داغون كرد.
   و به يك سوژه خوب براي عده اي كه هدفشان ممانعت از برگزاري اين حركت بود تبديل شد.
   پدر و مادرها دست بچه هاي خودشون رو گرفتند و آروم آروم از اونجا بردند
   عده اي هم دست پيش گرفتند و با داد و بيداد اونا رو ترك كردند.
   تعداد اونا به 9 نفر رسيد!!
   جمع باقي مانده كنار هم نشسته و تصميم گرفتند حركت رو به تعليق در بيارن.
   فقط روح الله و مهدي مخالف بودند.
   در هر صورت اونا گفتند اگه شما هم بريد ما حركت مي كنيم.
   و همين طور هم شد.
   ولي بعد از چند دقيقه باقي بچه ها هم به اونا پيوستند.
   يعني تعداد كل از 72 نفر به 9 نفر رسيد!!
   و نام حركت از راهپيمايي 72 سرباز ولايت به راهپيمايي كفن پوشان ولايت تغيير پيدا كرد.
   اولين شهر مسير مرودشت بود.
   نيمه هاي شب وارد مرودشت شدند...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۸) ***

...به همين دليل تحقيقات خودمون رو ادامه داديم تا


   بالاخره يه مسجد كوچك وخلوت ولي زيبا در بهترين نقطه شهر پيدا كرديم كه مي شد در اون فعاليتهاي زيادي رو برنامه ريزي كرد.
   مسجدالنبي (ص) واقع در خيابان زند ـ روبروي انوري ـ جنب بسيج شيراز
   نمي دونيد چقدر بچه ها خوشحال بودند.
   همه با دمشون گردو مي شكستند!!
   بالاخره از سردرگمي و آوارگي در اومديم.
   از اون به بعد مسجدالنبي شد مركز فعاليتهاي ما
   البته از دفتر حاجي هم به عنوان مركزيت خودمون استفاده مي كرديم ولي كار كردن برا يه مسجد خيلي برامون لذت بخش تر بود.
   اون مسجد بخاطر نداشتن هيات امنا و كانون فرهنگي عملا به يك مسجد متروكه تبديل شده بود.
   وقتي ما به اونجا رفتيم در مسجد بسته بود و حسابي كثيف و بهم ريخته بود.
   با كمك هم و بعد از چند روز بي خوابي كشيدن تمام فرشها و كف و ديوارهاي مسجد رو كاملا تميز كرديم.
   مسجد به همت حاج آقا نمازي
( واقف محترم ) كاملا آيينه كاري شده و زيبا بود.
   با بچه ها پول رو هم گذاشتيم و برا مسجد چيزهايي مثل كتب دعا و پرده و لامپ و چيزهاي ضروري ديگه خريديم.
   كارهايي كه اونجا انجام داديم تقريبا ايناست:
 * برگزاري مسابقه بزرگ و سراسري شهاب ثاقب
( كه به مدت دو ماه بيش از نيمي از صفحات چند روزنامه سراسري رو به خودش اختصاص داده بود )
 * برگزاري جلسات دعا و مداحي
 * برگزاري يكي از بزرگترين نمايشگاه هاي كتاب نوار مطبوعات و محصولات فرهنگي
 * راه اندازي نشريه اي ويژه جوانان فارس
 * جذب نيروهاي جوان و جديد از سراسر استان
 * برگزاري دو مسابقه استاني و شهري
 * چاپ كتاب “ خلاصه اي از زندگي امام علي
(ع) با استناد به آيات قرآن مجيد به قلم خودم و با مقدمه استاد رنجبر ( محقق و نوسينده بيش از 25 كتاب  )
 * نوشتن شعائر اسلامي و سخنان بزرگان به صورت زيبا و دلنشين بر ديوارهاي شهر ( كه هنوز بقاياي آنها باقيست! )
 * برگزاري نمايشگاه معنوي شهادت
 * چاپ برچسب و پوستر و توضيع رايگان آنها ميان علاقه مندان
 * و...
   در قالب خاص موسسه هم كارهاي فوق العاده بزرگي انجام شد مثل:
 * انتشار بيانيه هاي مختلف در دفاع از حقوق مظلومان
 * تاسيس مركز توزيع مطبوعات ارزشي در شيراز
 * همكاري با مراكز و موسسات فرهنگي اجتماعي
 * انتشار چندين بيانيه سياسي از جمله بيانيه معروف ما عليه جبهه ضد خشونت در حالي كه هيچ قدرتي در آن مقطع از ترس متهم شدن به خشونت طلبي حاظر به موضع گيري نشده بود
( در اين مورد توضيح بيشتري خواهم داد )
 * نوشتن نامه به تني چند از مقامات ارشد كشوري از جمله وزير ارشاد وقت و وادار كردن آنان به عكس العمل
 * و از همه مهمتر و جذاب تر: حركت مظلوم پياده روي از شيراز به مقصد تهران در تيرماه ۷۸
( قسمت آينده به صورت اخص به اين موضوع خواهيم پرداخت )
 * و دهها مورد فعاليت ديگر از اين دست...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۷) ***

...اين فعاليتها ادامه داشت تا
سال 1379


   يعني همون زماني كه با نيروي مقاومت مشكل پيدا كرديم.
   بعد از اون سازمان تبليغات هم كه تا قبل از اين از ما حتي حمايت مالي در حد چند هزار تومان مي كرد به ناگه پشت ما را خالي كرده و مقابل ما ايستاد!!!
   به هر حال ما كماكان به فعاليتهامون ادامه مي داديم تا اينكه يك روز حاجي محمود رهنما به من تماس گرفتند و گفتند فلان روز برو به اين آدرس خدمت حاج نعمت الله تقاء.
   من قبلا اسم حاجي رو زياد شنيده بودم.
   ايشان اولين استاندار فارس و معاون فرهنگي آيت الله حائري شيرازي و ... بودند.
   روز موعود تنها خدمت حاجي رسيدم و با آغوش باز ايشان مواجه شدم.
   بعد از صحبتهاي مقدماتي قرار شد ما فعاليتهامون رو برا يه مدت كوتاه به حالت تعليق در آورده و در كلاسهاي اخلاق حاجي شركت كنيم.
   ( راستي تا يادم نرفته بگم كه يكي از اشكالات بزرگي كه از ما گرفتند نام انصار الناس بود! اونها مي گفتند كه اين نام بوي كمونيستي ميده !!!! )
   خلاصه بعد از گذشت يه مدت از اين جلسات حاجي از ما خواستند روي آيه “ يا ايها الذين آمنوا كونوا انصارالله ” كمي تحقيق كنيم.
   ما اول متوجه منظور حاجي نشديم ولي بعد فهميديم ايشان از اين طريق اسم انصارالله را بجاي انصارالناس به ما توصيه مي كنند.
   جلسه اي گذاشته روي اين موضوع شديدا بحث كرديم و بالاخره با پيشنهاد حاجي موافقت شد.
   از اون به بعد اسم موسسه ما شد:
جوانان و نوجوانان انصارالله
   حاجي محبت كرده و يكي از اطاقهاي دفترشون رو در اختيار ما قرار دادند.
   ما از خوشحالي نمي دونستيم چكار كنيم.
   دفتر ما! در يكي از كوچه هاي چهار راه زند بود.
   از اون روز دور تازه اي از فعاليتهاي ما آغاز شد.
   فعاليتهايي كه چند بار به سطح كشور كشانده شد.
   گر چه حاجي شديدا ما رو تحت كنترل و حمايت داشتند و از فعاليتهاي تند ما جلو گيري مي كردند.
   ولي ما به اين راحتي نمي تونستيم انرژي خودمون رو خنثي كنيم.
   ابتدا بخش فرهنگي مصلاي نماز جمعه رو به طور كامل به دست گرفتيم.
   بلافاصله از لحظه تحويل به مسجد نو
( مصلاي نماز جمعه شيراز )
رفته و با چند شبانه روز كار موفق شديم سر و ساماني به اونجا بديم.
   اول دفتر كار رو راه انداختيم.
   بعد كتابخانه ـ نمايشگاه دائم كتاب نوار مطبوعات و محصولات فرهنگي ـ نميشگاه عكس و... ـ مسابقات متعدد فرهنگي هنري در ضمينه هاي مختلف ـ برگزاري جلسات دعا و كلاسهاي متنوع و و و ...
   اما در اونجا هم دشمنان حسودي پيدا كرديم كه شديدا پشت سر ما ضد تبليغ مي كردند.
   وقتي متوجه اين برخوردهاي منافقانه شديم با كمال احترام كل بخش فرهنگي را علي رغم زحمات زيادي كه براي اون كشيده بوديم به اونها تقديم كرديم و از اونجا خارج شديم...
   البته هنوز نمايشگاه ها و كتابخانه داير هست.
   بعد ازاونجا تصميم گرفتيم براي ادامه فعاليت يك مسجد گمنام را پيدا كرده و به وضعيت اون سر و ساماني بديم.
   بعد از كلي گشتن يه مسجد پيدا كرديم كه هيات امناي اون نمي خواستند كسي در اونجا فعاليت فرهنگي كنه و شديدا با ما مخالفت كردند!!
اصرارهاي ما هم بي فايده بود.
   به همين دليل تحقيقات خودمون رو ادامه داديم تا ...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۶) ***

   آخرين باري كه به اون مدرسه رفتم هنوز مدير همون مدير بود و وضعيت همون...
   تا يك سال بعد از اون اتفاق من با همون دوستانم فعاليتهايمون رو در غالب تشكل انصار الناس ادامه داديم.

   خرداد ماه سال 1376
   بر حسب اتفاق شدت گرفتن فعاليتهاي ما با دوم خرداد 76 و انتخابات رياست جمهوري هم زمان شد.
   و ما هم خواسته يا نا خواسته به جريان سياسي و رقابتهاي انتخاباتي كشيده شديم...
   حتما مي تونيد حدس بزنيد به نفع چه كسي تبليغ مي كرديم
   بله درسته آقاي ناطق نوري
   در همون زمان بود كه نام تشكل به اين نحو بر سر زبانها افتاد
    تشكل اسلامي انصار الناس
   در هر صورت فعاليت سياسي ما در همان چند روز انتخابات خلاصه مي شد و باقي ايام درگير فعاليتهاي فرهنگي اجتماعي بوديم
   البته شخص بنده با فعاليتهاي خشونت بار به هر شكل ممكن مخالف بودم
   لذا در اين حيطه هرگز فعاليتي نداشتيم
   از جمله كارهاي ما مي توان به راه اندازي 17 نمايشگاه در 17 نقطه شيراز اشاره كرد كه هر يك از آنها در نوع خود منحصر به فرد بود
   سينما سعدي ـ دروازه سعدي ـ آزادگان ـ مقابل موزه تاريخ طبيعي ـ پارك كوه پايه ـ زرهي ـ چهار راه زند ـ ملاصدرا ـ شاهچراغ ـ مصلاي نماز جمعه و...
   نمايشگاهها اغلب فرهنگي بودند
   فروش كتاب و لوازم التحرير و نوار و مطبوعات و انواع محصولات فرهنگي و نمايشگاه عكس و وصاياي شهدا و از اين دست برنامه ها
   بعضا نمايش فيلم بر روي پرده و ايستگاه صلواتي نيز جزيي از كارهاي ما درنمايشگاهها بود
   البته در يك مورد و در جهت كمك به مردم يك نمايشگاه عرضه مستقيم كالا برپا كرديم كه به خاطر ارزان بودن واقعي اجناس و شكايت بعضي نادانهاي متاسفانه در لباس خودي اين نمايشگاه پس از يك هفته تعطيل شد
   نمايشگاه دروازه سعدي هم به علت معنوي بودن توسط عده اي از خدا بي خبر به آتش كشيده شد ولي بچه ها با گره زدن لباسها و چادر نمازها مادرانشان به صورت يك سرپوش آن نمايشگاه را تا روز موعود حفظ كردند
   نمايشگاه سينما سعدي هم با كارشكني عده اي باعث خوردن ضرر هنگفتي به ماشد
   آنها با دواندن آب زير كتابهاي ما در شب هنگام تمام كتب را خراب كرده و كمر ما را با اين ضرر تا مدتها شكستند...
   اما در كنار اين فعاليتها اقدام به پذيرش عضو از ميان نوجوانان راهنمايي به پايين كرديم و تعداد 350عضو تنها در يك محل
( محله آزادگان ) جذب موسسه شدند.
   متاسفانه تا مدتها هر چه التماس مدارس و مسجد محل كرديم حاضر نشدند ساعاتي از روز محلي در اختيار ما قرار دهند!!!
   به همين خاطر ما به كمك بچه ها چند چادر را در صحرايي كه در همان نزديكي بود برپا كرديم و كلاسهاي خود را در آنها برگزار مي كرديم
   اما اين اقدام ما مورد مخالفت پايگاه مقاومت محله قرار گرفت!
   رييس پايگاه مقاومت آقاي مهدوي كه بعدها در ميان بچه ها به مارماهي معروف شد طي اقدامي تعجب برانگيز ابتدا از ما خواست تمام تشكيلات خود را تحت مديريت او در آوريم اما اين قضيه در ميان اعضا راي نياورد.
   او هم فرداي آن روز به اتفاق اعضاي پايگاه مقاومت به دفتر ما حمله كرده و من و چند نفر از اعضاي مركزي ما را دستگير و به پايگاه انتقال داد.
   جالب اينجاست كه همزمان با اين حمله ناجوانمردانه يكي از كسبه هاي محل و تعدادي از همسايه ها به پليس 110 تماس گرفته و گفته بودند:
    عجله كنيد منافقين به بسيجي هاي محله ما حمله كرده اند!!؟؟
   لذا نيروهاي ويژه 110 بلافاصله خود را به آنجا رسانده و با آنها شديدا برخورد كردند.
   كار به منطقه مقاومت و اطلاعات بسيج کشيد!!
   عنوان اتهام ما اين بود:
   فعاليت فرهنگي در محدوده فعاليتي پايگاه مقاومت امام حسن مجتبي (ع) و تردد با چفيه!!!؟
   من چند ساعت در بازداشتگاه حبس بودم تا با پي گيري دوستان و خانواده آزاد شدم...
   اين قضيه باعث شد ما براي پي گيري اهدافمان به انگيزه هاي بيشتري دست پيدا كنيم...
   هنوز كماكان با بچه ها به بازديد و دلجويي از فقرا و خانواده شهدا و ... ادامه مي داديم.
   البته حمايتهاي مادي و معنوي حاج محمد رهنما كه سلامتي خود را در جبهه از دست داده اند و جانباز هستند در فعاليتهاي ما خيلي موثر بود
   تشكيل هيات رهروان حضرت علي اكبر كه هنوز برنامه هاي آن ادامه دارد هم کارهای ماست.
   اين فعاليتها ادامه داشت تا...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۵) ***

   ولي اين ظلم آنقدر به من فشار آورد كه مجبور شدم دست به كاري غير متعارف بزنم...
   يك روز بعد از ساعت اداري به مدرسه رفتم!
   پدر مدرسه رو صدا كردم:
  ـ سلام آقاي زارع خسته نباشيد
  ـ بــــــه سلام آقا روح الله عجبي؟ چيزي شده؟؟!!
  ـ ببخشيد بد موقع مزاحم شدم يه چيز تو دفتر بسيج جا گذاشتم با اجازه برم بيارمش
  ـ بفرماييد آقا شما خودت اينجا صاحب اجازه اي...
   سرتون رو درد نيارم
   رفتم با كليد يدك در دبيرخانه رو باز كردم و تو برگه ها دنبال يكي از برگه هاي امتحانيم گشتم.
   ولي فقط يه برگه رو پيدا كردم
   برگه امتحان ادبيات دو
   اولين كاري كه كردم ديدن نمره بود
   20   
   باورم نمي شد
   يعني اينقدر نامردي
   بلافاصله خودم رو جمع كردم و برگه رو وسط كلاسورم گذاشتم و از اونجا خارج شدم.
   فرداي اون روز اول يه كپي از اون رو به همراه يه شكايت نامه براي حراست آموزش و پرورش فرستادم
   بعد اصل اون رو بردم دفتر مدير
   مدير بلافاصله ناظم رو صدا كرد و گفت پرونده اين دانش آموز رو برام بيار
   ناظم هم اطاعت كرده و اين كار رو كرد
   مدير برگه رو از دستم گرفت به همراه يه گزارش ضميمه پرونده كرد و بعد گفت: شما اخراجي!!!؟
   گفتم: آخه چرا؟
   گفت به علت ورود غير قانوني به دبيرخانه و... تا اطلاع ثانوي اجازه خروج از مدرسه رو نداري!!
   خلاصه مدير دست پيش گرفت تا پس نيفته!
   چشتون روز بد نبينه
   بلايي به سر ما اورد كه بيا و ببين
   بعد هم روي شكايت من با تاييد مسئول رايانه و دبيرخانه نوشته بود: ايراد تايپي!!؟
   از اون روز تا دوسال من به هر مدرسه اي كه رفتم يك روز بعد از ثبت نام پرونده ام رو به من برمي گردوندند! و مي گفتند اشتباه شده يا جا نداريم يا...
   بعدها فهميدم آقاي ميرزايي قبل از مديريت مدرسه ما رييس حراست اداره آموزش و پروش بوده!
   و با استفاده از نفوذش در اون اداره مانع از به جريان افتادن شكايات ما مي شده!!!
   و بعد از اخراج من هم با تماس به مدير مدارسي كه به آنها مراجعه مي كردم از اونها مي خواست مرا ثبت نام نكنند!
   بعد از گذشت دوسال من در حين خدمت و در محل خدمت ديپلمم رو گرفتم ( كه بعدا در مورد اين موضوع بيشتر توضيح مي دم )...
   البته به هزار بدبختي توانستم قضيه مشروطي هاي خودم رو حل كنم ولي خيلي از نمرات و خرابكاريها هرگز از پرونده ام پاك نشد و هنوز وجود دارد!
   مي گفتند: برگه هاي شما مفقود شده!!!
   آخرين باري كه به اون مدرسه رفتم هنوز مدير همون مدير بود و وضعيت همون...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۴) ***

تا جايي كه...
   شمشير رو از رو بست و چشمتون روز بد نبينه
   منو دو سال از زندگي عقب انداخت
   سال سوم بود و امتحان نهايي.
   زماني كه براي دريافت كارت ورود به جلسه مثل بقيه دانش آموزها به دفتر رفتم با كمال تعجب گفتند: كارتي براي تو صادر نشده!!!!
   از كارت خبري نبود كه نبود تا يك روز مانده به جلسه...
   به اتاق مدير رفتم و علت رو جويا شدم ولي مدير با گستاخي تمام به من گفت علت صادر نشدن كارت سه بار مشروط شدن شما در سه سال گذشته است!!!!
   من اعتراض كردم و اون كارنامه سالهاي گذشته رو به دستم داد.
   من از بس مشغول كارهاي بسيج و فعاليتهاي ديگه بودم فقط از طريق خود معلمها نتايج امتحاناتم رو جويا مي شدم.

   يعني در اصل چند بار هم براي گرفتن كارنامه رفتم ولي موفق نشدم.
   هر بار به دليلي!!!

   كلاس دوم و سوم رشته رياضي فيزيك شعبه A1 بودم.
   نمره هام بد نبود ولي تا اون وقت چهار ترم بود كه كارنامه نگرفته بودم!!
   يعني در اصل چند بار هم براي گرفتن كارنامه رفتم ولي موفق نشدم.
   هر بار به دليلي...
   (( البته اصل كارنامه رو برا يادگاري نگه داشتم و هنوز دارمش ))
   رياضي2: نمره ۷۵/۷ !
   بينش اسلامي2: نمره 0 !!!
   ادبيات فارسي2: نمره 2 !!!!
   نگارش ...
   خيلي عصبي شدم.
   دروس مورد علاقه من همه با نمراتي باور نكردني!
   هر چه به مدير اعتراض كردم فايده نداشت به همين دليل رفتم دنبال دبيرها
   فقط دو نفر از معلمهاي با وجدان به من كمك كردند
   يكي آقاي كوكبي ( معلم رياضي ) بود كه برگه رو از دبيرخانه گرفت و بعد از نگاه كردن به اون با كمال تعجب ديديم نمره من ۷۵/۱۷ هست!!!!!
   بعد از اون سراغ آقاي سعادت مربي بينش رفتم.
   من در درس بينش و ادبيات بدون اغراق شاكرد اول بودم!
   آقاي سعادت با من به دفتر مدير آمد و خطاب به مدير مدرسه گفت: مومن نسب بهترين شاگرد من بود. برگه اون رو خوب يادمه.
   نمره مومن نسب بيست بود آقاي مدير نه صفر.
   مدير سرپا ايستاد و با نگاهي خشم آلود به آقاي سعادت گفت: يعني مي خوايد بگيد من در نمرات اين دانش آموز دست بردم؟
   آقاي سعادت گفت : اگر اينجور نيست به دبير خانه بگيد برگه اين دانش آموز رو بياره...
   مدير قبول كرد ولي دبيرخانه گفت برگه گم شده!!!!
   آقاي سعدت و كوكبي به اعتراض به برخوردها تبعيض آميز مدير مدرسه هم زمان استعفا دادند.
   آخه اين دفعه اول مدير نبود.
   يكي از دانش آموزان مدرسه كه آدمي فوق العاده.. بود به اعتراف خصوصي خودش كه از آن نوار هم تهيه كرده بوديم ۵/۱۶ واحد تجديدي را در كمتر از دوترم با همكاري مدير و دست بردن در كارنامه و اسناد دبير خانه قبول شده بود!! 
   خلاصه مدير با درخواست تجديد نظر من در نمرات موافقت نكرد.
   بقيه دبيرها هم حاظر نشدند به پرونده من نزديك بشن!!
   ولي اين ظلم آنقدر به من فشار آورد كه مجبور شدم دست به كاري غير متعارف بزنم...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۳) ***

...سرتون رو درد نيارم
   من و محمد مهدي مهدي يار و مهدي كهن و كاظم زيور عالم تصميم گرفتيم ضمن پيگيري مسائل مدرسه يه كروه تشكيل بديم برا كمك به مردم.
   بعد از كلي بحث و جدل به اين نتيجه رسيديم كه اسم گروهمون روئ بذاريم انصار الناس
   هدفمون هم اين بود كه به مردم نيازمند كمك كنيم؛ اونم به هر طريق ممكن.
   مثلا به جوونا به يه طريق نابيناها و مسنها به طريق ديگه...
...از بحث فاصله نگيريم
   من بلا فاصله وقتي متوجه جدي بودن خطر مدير شدم رفتم ناحيه مقاومت بسيج دانش آموزي استان خدمت سردار نجفي و ماجرا رو از سير تا پياز تعريف كردم؛ سردارهم قول داد فردا براي بررسي مسئله به مدرسه بياد.
   فرداي آن روز سردار با تشريفات خاص وارد مدرسه شد كليد دفتر رو گرفت وسائل رو به دفتر برگردوند و مدير رو وادار به عذرخواهي از دانش آموزان كرد.
   اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان استان ترجيح داد به خاطر پاياني بودن روزهاي سال تحصيلي سكوت كنه.
   اين قضيه گذشت تا آغاز سال جديد
   من در رشته رياضي مشغول تحصيل شدم. درسم بدك نبود.
   ولي از همون اول سال دوباره با اون مدير زخم خورده مشكل پيدا كردم!!!
   انتخابات انجمن اسلامي با اصرار مدير سريع تر از هر سال برگذار شد.
   من نمي خواستم كانديد بشم ولي به اصرار مدير!!! و چند تا از بچه ها قبول كردم كه براي سال دوم هم كانديد بشم.
   آقاي ميرزايي برخلاف مقررات از كليه دانش آموزان براي شركت در انتخابات دعوت كرد چرا كه قانونا فقط اعضاء حق شركت داشتند.
   چند تا از خلافكارها مشهور هم كانديداي اين پست كرد.
   وقت سخنراني كانديدها در نماز خانه براي بيان عقائد و برنامه ها از من و دوستانم خواست براي تهيه لوازم پذيرايي به خارج از مدرسه برويم.
   وقتي برگشتيم متوجه شديم انتخابات برگذار شده و ...
   بله
   نتيجه همون شده بود كه مدير مي خواست.
   اعتراضهاي ما هم هيچ فايده اي نداشت!
   كلاه گشادي سرمون رفته بود.
   از اون به بعد يه رقيب قدر به نام انجمن روبروي ما بود ولي ما تا دو سال دوام آورديم.
   بسيج ياران معروف و انتظامات زير نظر ما بود.
   اختياراتمون خيلي كم شده بود ولي بوديم.
   البته گزارشات وحشتناك و زيادي به دستمون مي رسيد كه ما هم بلافاصله به حراست كل مي فرستاديم اما هيچ خبري نمي شد.
   فقط مدير با ما دشمن تر مي شد.
تا جايي كه...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۲) ***

اما مشكل از وقتي شروع شد كه...
آقاي آرام مديرمان جاي خود را به ميرزايي مدير جديد داد.
آقاي ميرزايي ابتدا در مقابل ما سكوت كرد اما ديري نگذشت كه مخالفت خود را به صورت عيان و مخفي ابراز كرد.
آخراي سال دوم بود و فصل امتحانات
يه روز وقتي به مدرسه رفتم ديدم در دفتر بسيج يه قفل بزرگ چسبيده كه من كليدشو نداشتم!
بلافاصله قضيه رو پيگيري كردم تا متوجه شدم دستور از جانب مدير جديده ...
با چند تا از بچه ها رفتيم پيش مدير:
- سلام آقا
- سلام
- ببخشيد درسته كه شما دستور بستن دفتر بسيج رو دادين؟
- بله! ايرادي داره؟
- چرا آقا؟
- كلاس كم داريم و به بسيج هم نيازي نيست انتظامات هم منحل انجمن هم تا سال آينده تعطيل
- آخه آقا ...
- سريع بريد بيرون تا دستور توبيخ شما رو هم ندادم
خلاصه ما با ناراحتي از دفتر خارج شديم
البته خوب مي دونستيم دليل اين كارها چيه
به ما گزارشهايي از تخلفات مالي و اخلاقي مدير رسيده بود ما هم طي يك نامه خيلي محرمانه اونا رو به حراست آموزش و پرورش استان گزارش كرده بوديم!
راستي تا يادم نرفته
ما رسم داشتيم كه برا راه اندازي مجالس دعا و مراسمهاي مذهبي از خيرها پول جمع مي كرديم و اون رو دست مدير مي داديم كه در موقع مناسب ازش خورده خورده بگيريم
ولي مدير علنا گفت كه هيچ پولي به من پرداخت نشده و رسما تهديد كرد كه اگه فعاليتهامون رو ادامه بديم با ما شديدا برخورد خواهد كرد!
كما اينكه چنين شد ...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** آی قصه قصه غصه (۱) ***

 اول به نا يكتا آفريدگار آسمانها و زمين 


   دلم براتون بگه
   تازه از راهنمايي شال و كلاه كرده بودم وارد دبيرستان شده بودم
   دبيرستان ولي عصر
(عج) شيراز
   من هيچوقت در زندگيم آدم آروم و بي خيالي نبودم
   يعني نميتونم در برابر محيط و اونچه مي بينم آروم بشينم
   دبيرستان ولي عصر
(عج) دبيرستاني بود از طبقه محروم جامعه ؛ اونايي كه فقر اقتصادي فرهنگشون رو هم ازشون گرفته بود
   خلاصه از مواد مخدر گرفته تا فيلمهاي ... و عكسهاي ... و مشروبات الكلي و اينجور چيزا فت و فراوون اونجا معامله مي شد
   من بخاطر اون تيپ عجيب و غريبم كه نوع خاصي بود هميشه ازم حساب مي بردند
   قضيه تيپم با شغل پدرم قاطي كه مي شد ديگه بايد خر مياوردي و باقالي بار مي كرد
   بگذريم
   خلاصه اونجا برا اولين بار در تاريخ اون مدرسه جسارت خرج داده و انتظامات مدرسه رو تاسيس كردم
   يادمه كار به جايي رسيد كه حتي بچه ها برا موجه كردن غيبتهاشون به دفتر انتظامات مراجعه مي كردند
   بعد از يه مدت مسئوليت بسيج و انجمن و ياران معروف هم اظافه شد
   خلاصه جاتون سبز
   كاري كردم كارسون
   ديگه كسي نمي تونست لااقل به اون سادگي كارخلافي بكنه
   چون نيروهاي ما بدون هماهنگي قبلي اقدام به بازرسي بدني مي كردند
   تا اينجا هيچ مشكل عديده اي نداشتيم چون
   اولا مدير مدرسه پشتيبانمون بود
   ثانيا هر جا كم مياورديم از نيروي انتظامي و بچه هاي قرارگاه سيد الشهدا
(ع) كمك مي گرفتيم
   اما مشكل از وقتي شروع شد كه...

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

آی قصه قصه غصه

سلام

   تصميم دارم از اين به بعد داستانهای واقعی از آنچه در طول زندگيم با آنها مواجه شده ام ؛ براتون بنويسم.

   نظر شما چيه؟

   حتما نظرتون رو برام بنويسيد تا من هم شروع کنم.

   تا يکی از همين روزها که ميرسم خدمتتون خداحافظ

راستی من هميشه ساعت ۳ تا ۹ صبح با اين آی دی آن لاين هستم:

ramim_ir@yahoo.com

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

آخرين داروی رفع دلتنگي

هر وقت از شبانه روز كه احساس دلتنگی كردي؛

 يه آبی به سر و صورتت بزن و دندونی مسواك بزن و وضويی بگير و عطری بزن و صفايی بده و آماده رفتن به يه مهمونی شو ...

يه نفس عميق بكش و دستات رو تا گوشت بالا بيار و بگو: دو ركعت نماز امام زمان می خوانم قربه الی الله

وقت خوندن حمد به اياك نعبد و اياك نستعين كه رسيدی يه نيش ترمز بزن و ۱۰۰ بار تكرارش كن ! بعد هم كه قل هوالله رو می خونی و ميری برا ركوع.

تو ركوع ۷ بار ميگي: سبحان ربی العظيم و بحمده

دو سجده هم همينطور: ۷ بار سبحان ربی الاعلی و بحمده

ركعت دوم هم همينجوری رد می كنی با يه قنوت اضافه ( بهتره تو قنوت دعای فرج رو زمزمه كنی )

بعد از تشهد؛ سلام ميدی و تسبيحات خاص حضرت زهرا می خونی ( يكبار لا اله الا الله ـ ۳۴ بار الله اكبر ـ ۳۳ بار الحمدلله ـ ۳۳ بار سبحان الله )

سجده شكر هم بهتره با ۱۰۰ تا صلوات تموم كنی ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم )

آی حال ميده

سبك سبك ميشی

راسی دعا برا سلامتی نائب آقا رو فراموش نكنی ...

اسم من رو هم كه يادتون ميمونه!!!

كوچيك هرچی اهل حال روح الله مومن نسب

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

*** امتحانش ضرر نداره ***

وقتي اين مطالب رو خوندي , كامپيوترت رو خاموش كن.
آستين بالا بزن و برو دستشويي.
بعد از يه ملاقات كوتاه با صدام , زدن مسواك و شستن دست و صورت , وضو بگير و خودت رو خوش بو كن.
الآن ديگه آماده پروازي!!!
بهترين وقت ساعت چهار صبحه.
سجاده رو , رو به قبله باز كن.
”دو ركعت نماز شب مي خوانم قربتا الاالله“
دقيقا مثل نماز صبح
حمد و سوره و...سلام و تشهد
اين كار رو چهار بار تكرار كن
يعني هشت ركعت نماز شب.
نوبتي هم كه باشه نوبت نماز شفع است.
اينم دو ركعته , مثل نماز صبح.
ولي قسمت اصلي نماز , يك ركعت نماز وتره.
”يك ركعت نماز وتر مي خوانم قربتا الاالله“
يه حمد و سه تا قل هوالله , بعد قنوت
در قنوت 70 بار “استغفرالله ربي و اتوب عليه”
هفت بار “هذا مقاما العائذ بك من النار”
( يعني خدايا مرا در اين مقام از آتش جهنم دور نگه دار )
سيصد بار “ العفو”
حال خدا به شما اختيار ميده كه چهل مومن رو شفاعت كني:
1.الهم اغفر لامام خميني -2.الهم اغفر لامام خامنه اي -3. الهم اغفر لپدرم -4. الهم اغفر لمادرم -5. ...
(يه وقت منو از قلم نندازين!!!)
بعد , سجده و ركوع و سلام و تشهد
بهتره بعد از نماز تسبيحات حضرت زهرا
( 34 بار الله اكبر - 33 بار الحمدلله - 33 بار سبحان الله )
و دعاي فرج آقا امام زمان رو بخونين.
راسي نماز شب تنها عبادتيه كه خدا در قرآن برا ثوابش هيچ مرزي قائل نشده!!!
اگه چهل شب پشت سر هم اونو بخوني , مطمئن باش حاجتت براورده ميشه.
( داداش كوچيكتون دو بار امتحان كرده و جواب گرفته )
چهره نوراني هم هديه اي است كه خدا به شما عنايت ميكنه.
ايشالا مباركتون باشه
منو هم دعاي ويژه بكنين
به اميد ديدار

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

سلام بر جوانان و جوان دلان خفن ايراني در سراسر جهان

   دوست دارم باهم دوست بشيم
     كنار هم بمونيم
     برا هم دعا كنيم
     تفرقه رو رها كنيم
     و حافظا
     زيادي رمانتيك شد
     اول خودمو معرفي مي كنم
     روح الله مومن نسب / روزنامه نگار / شيرازي / ساكن تهران
     شما هم اگه قابل ميدونيد خودتون رو معرفي كنيد...
     راستي اگه نظر بدين خوشحال مي شم
     راميم هم مخفف اسم و فاميلم هست
                                                    ( اينو گفتم كه شفافتر بشم!!!!! )

  
نویسنده : رامیم ; ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :